تبلیغات
نیلگون-4
 
   

آن عابری که زیر باران میخندید، من بودم ...تلخ مثل پوز خندهای من ...

بعد 6 سال ... سلام !
دوشنبه 10 تیر 1392 ساعت 11:25 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

سلام به تمام دوستای خوبم،از قدیم تا به حال.بعد شش سال که نبودم،دوباره با یه خرده

 تغییراومدم!!! فقط یه خرده!!!نه زیاد!!!!

از بچه های روستای دارابکلا هستم و به دارابکلایی بودنم افتخار میکنم و مخلص هرچی دارابکلایی هستم ...


این یک وبلاگ اجتماعی، سیاسی،ورزشی و البته   ...

وبلاگ  darabsport.mihanblog.com   هم خبرای ورزش دارابکلا رو پوشش میده




فرهنگ نامه محرم، حضرت علی اصغر (ع) (شب هفتم)
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 07:18 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

در این فرصت ها، هر روز به بازخوانی واقعه ای از وقایع محرم می پردازیم. روز هشتم محرم متعلق است به حضرت علی اصغر (ع)، فرزند شیرخوار امام حسین (ع) که برروی دست پدر به شهادت رسید تا سندی باشد بر مظلومیت امام حسین(ع) و حقانیت واقعه کربلا و ظلم لشگر ابن زیاد لعنه الله علیه.








:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
وقایع مهم روز ششم محرم
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 02:17 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )
وقایع مهم روز ششم محرم سال ۶۱ هجری قمری به قرار زیر است:

عمر بن سعد نامه‌ای بدین مضمون از عبیدالله دریافت کرد که: با سپاهیان خود بین امام حسین (ع) و اصحابش و آب فرات فاصله بینداز، به طوری که حتی قطره‌ای آب به امام (ع) نرسد،‌‌ همان گونه که از دادن آب به عثمان بن عفان خودداری شد! عمر بن سعد ۵۰۰ سوار را در کنار شریعهٔ فرات مستقر کرد.
یکی از آن‌ها فریاد زد:‌ ای حسین!... به خدا سوگند که قطره‌ای از این آب را نخواهی آشامید تا از عطش جان دهی!
حضرت فرمود: «خدایا! او را از تشنگی هلاک کن و هرگز او را مشمول رحمتت قرار مده.» حمید بن مسلم می‌گوید به چشم خود دیدم که نفرین امام (ع) عملی گشت.

 
امام حسین (ع) سپاه دشمن را چنین نفرین کرد:
بار خدایا! باران آسمان را از اینان دریغ کن، و بر ایشان تنگی و قحطی (همچون سالهای قحطی یوسف در مصر) پدید آور و آن غلام ثقفی (حجاج بن یوسف) را بر ایشان بگمار تا جام زهر به ایشان بچشاند. زیرا آن‌ها به ما دروغ گفتند و ما را خوار ساختند و خداوند (به توسط آن غلام) انتقام من و اصحاب و اهل بیت و شیعیان مرا از اینان بگیرد.
تعداد نظامیانی که لباس و سلاح جنگی و حقوق از حکومت غاصب بنی امیه گرفته و به جنگ امام حسین (ع) آمده بودند را، بالغ بر ۳۰ هزار جنگجو نوشته‌اند.
یاری طلبیدن حبیب بن مظاهر از بنی سعد
در شب ششم جناب حبیب بن مظاهر اسدی با اذن امام حسین علیه السلام برای آوردن یاور وکمک، به قبیله بنی اسد رفت. اسدیان پذیرفتند وحرکت کردند، ولی جاسوسان به عمر سعد خبر دادند و او عده‌ای را فرستاد تا مانع آن‌ها شوند. لذا درگیری رخ داد که در این میان جمعی از بنی اسد شهید و زخمی وبقیه ناگزیر به فرار شدند و حبیب به خدمت حضرت آمد و جریان را عرض کرد. (۱)

  اولین محاصره فرات در کربلا
به نقلی عمر سعد، شبث بن ربعی خبیث را همراه سه هزار مرد سفاک با کوبیدن طبل و دهل کنار فرات فرستاد که اطراف آن را به محاصره در آوردند. (۲)
تراکم لشکر یزید در کربلا
در این روز لشکرزیادی برای جنگ با حضرت اباعبدالله علیه السلام جمع شدند. (۳)
۱. الوقایع الحوادث: ج۲ ص۱۴۹. از مدینه تا مدینه: ص۳۶۸-۳۷۰.
۲. از مدینه تا مدینه: ص۳۶۰.
۳. الوقایع الحوادث: ج۲ ص۱۵۳.
یادگار امام حسن (ع) در روز عاشورا
آن روزی که حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) با دیدن چهره برادر، بر او گریست، در پاسخ سوال امام حسن (علیه السلام) که از علت گریه آن حضرت سوال کرد، فرمود: به جهت بلایی که به تو می‌رسد، که حکایت از مسموم کردن مظلومانه امام مجتبی (علیه السلام) داشت. ولی امام حسن (علیه السلام) با شنیدن این پاسخ، مسموم شدن خود را ناچیز شمرد و فرمود:
لا یوم کیومک یا ابا عبدالله
روزی مانند روز تو نیست که سی هزار نفر به سوی تو آیند و همه مدّعی باشند که از امت جدّ تواند ...” منتهی الآمال ص 346 "
قاسم (علیه السلام)
در سال 50 ه.ق وقتی کار سمّ جعده ملعونه همسر امام حسن (علیه السلام) - به آنجا کشید که پاره‌های جگر امام در اثر آن، از دهان مبارکش، بیرون آمد، در لحظه‌های آخر، همه اهل و عیال خود را به امام حسین (علیه السلام) واگذاشت. یکی از فرزندان امام حسن (علیه السلام) که در این لحظات، شاهد ماجرا بود و چشم از چشم عمو، بر نمی‌داشت، قاسم (علیه السلام) بود. کودکی که حدود سه بهار از عمر شریفش سپری نگردیده بود.
با نقشه‌ای که معاویه بن ابوسفیان کشید تا یزید را به جای خود بنشاند، حضرت حسین (علیه السلام)، برای بیعت نکردن با یزید- که جرثومه فساد بود - مجبور به ترک مدینه شد. در قافله ای که به سوی حجاز رهسپار بود، اهل و عیال امام مجتبی (علیه السلام) هم بودند. مکه، برای امام حسین (علیه السلام) امن نبود که یزیدیان در زیر لباس‌های احرام، شمشیر بسته و قصد کشتن امام را داشتند بنابراین بر اساس نامه دعوت کوفیان که مسلم بن عقیل (علیه السلام) هم آن را تایید کرده‌بود روز هشتم ذیحجه که حجاج، در تدارک رفتن به عرفات بودند، از مکه بیرون آمد.
کار کاروان سرگردان حسینی به کربلا کشید و در محاصره قرار گرفت تا شب عاشورا فرا رسید. اینک قاسم بن الحسن (علیه السلام)، سیزده ساله شده و در مدتی که پدرش را از دست داده بود، امام حسین (علیه السلام) چنان در تربیت قاسم کوشیده و با او انس داشت که او را ”یا بنیّ" ای پسرکم - خطاب می-کرد.
ابوحمزه ثمالی (ره) می‌گوید، از حضرت زین العابدین (علیه السلام) شنیدم که می‌فرمود:
چون شب عاشورا فرا رسید، پدرم تمامی اصحاب و یاران خود را جمع کرد و به آن‌ها فرمود:
ای یاران و پیروان من، تاریکی شب را مرکب خود قرار داده و جان خود را نجات دهید که مطلوب این قوم ، جز من کسی نیست و ...
پس از امتناع آنان، آن حضرت فرمود: همانا فردا من کشته می-شوم و همه کسانی که با من هستند، نیز کشته خواهند شد. و از شما احدی باقی نخواهد ماند ...
قاسم ابن الحسن (علیه السلام) که در این جمع حاضر بود، مشتاقانه پرسید: آیا من هم کشته خواهم شد.
امام حسین (علیه السلام) با محبتی پدرانه به او فرمود: یا بنیّ، کیف الموت عندک
پسرم، مرگ در نزد تو چگونه است؟ و قاسم، بدون لحظه ای درنگ، پاسخ داد: یا عمّ احلی من العسل
عمو جان از عسل شیرین‌تر است.
امام حسین (علیه السلام) هم فرمود: عمویت فدایت شود آری والله، تو یکی از مردانی هستی که در رکاب من به شهادت خواهی رسید.
روز عاشورا ، پس از آن که نوبت به قاسم ابن الحسن رسید، در خیمه ها ولوله‌ای دیگر بود و میدان رفتن او تماشایی.
عاشورا به روایت لهوف
راوی گفت: دیدم جوانی بیرون آمد که صورتش مانند پاره ماه بود، و مشغول جنگ شد.
همین که مقابل مردم ایستاد فریادش بلند شد:

ان تنکرونی فانا ابن الحسن/ سبط النبی المصطفی الموتمن
مردم اگر مرا نمی شناسید ، من پسر حسن بن علی بن ابیطالبم.
هذا الحسین کالاسیر المرتهن / بین اناس لاسقوا صوب المزن

این مردی که این جا می بینید و گرفتار شما است، عموی من حسین بن علی بن ابیطالب است.

ابن فضیل ازدی چنان بر فرقش زد که سرش را شکافت و او با صورت به زمین افتاد و فریاد زد: عمو جان، به دادم برس.

امام حسین (علیه السلام) مانند باز شکاری از اوج، به کنار او فرود آمد و همچون شیر خشمگین بر دشمنان حمله ور شد، شمیشری بر ابن فضیل زد که دست سپر شده او از آرنج جدا شد، ابن فضیل چنان فریادی زد که همه لشکر شنیدند و برای نجاتش تاختند که باعث شد بدن او زیر سم اسب‌ها بماند و به هلاکت برسد.
گرد و غبار که فرو نشست، امام حسین (علیه السلام) کنار قاسم (علیه السلام) ایستاده بود در حالی که او از شدت درد پای بر زمین می‌سایید.
امام فرمود : از رحمت خدا دور باد گروهی را که تو را کشتند و جدّ و پدرت در روز قیامت از آنان دادخواهی خواهند کرد .
سپس فرمود: به خدا قسم بر عمویت دشوار است که تو او را به یاری بخواهی و او دعوت تو را اجابت نکند یا اجابت کند ولی به حال تو سودی نبخشد. به خدا قسم امروز روزی است که برای عمویت کینه‌جو فراوان است و یاور اندک.
بعد از آن پیکر قاسم (علیه السلام) را به سینه گرفت و با خود به خیمه ها رساند و در میان کشتگان بنی هاشم قرار داد.
سهم امام حسن مجتبی (علیه السلام) - که قبر بی شمع و چراغش در بقیع خاموش است - در کربلای حسینی، قربانی به نامهای: ابی‌بکر، قاسم، عبدالله، عمر، بُشر و احمد (محمد) بن الحسن می-باشد، که در منای عشق خود را فدای عمو کردند. ( کیمیای قلم)
منبع :
لهوف سید بن طاووس
منتهی الامال شیخ عباس قمی





:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
فرهنگ نامه محرم، حضرت قاسم (ع) (شب ششم)
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 02:16 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

فرهنگ نامه محرم، حضرت قاسم(ع)
در این فرصت ها، هر روز به بازخوانی واقعه ای از وقایع محرم می پردازیم. سومین روز محرم متعلق است به قاسم ابن الحسن (ع)، نوجوان 13 ساله ی کربلا که با بوسیدن دست و پای امام حسین (ع)، اذن ورود به میدان گرفت و همچون پاره ماه در تاریکی ظلم جنگید.




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
برادرزاده شیرین سخن
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 01:42 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )


برادرزاده شیرین سخن

حضرت قاسم بن حسن (ع) نوجوانى بود كه هنوز به حد بلوغ نرسیده بود، شب عاشورا، امام حسین علیه السلام به اصحاب فرمود: فردا همه شما كشته خواهید شد، قاسم نزد عمویش آمد و عرض كرد:«عمو جان من هم فردا كشته مى‏شوم؟».

امام او را به سینه‏اش چسبانید و فرمود: مرگ در نظر تو چگونه است؟

«كیف الموت عندك‏»

قاسم جواب داد:

«احلى من العسل‏»: «از عسل شیرین‏تر است‏».

امام به او فرمود: تو بعد از بلاى عظیم كشته مى‏شوى و عبدالله شیرخوار هم شهید مى‏شود ... (1)

روز عاشورا قاسم خود را آماده جنگ كرد، به حضور امام حسین علیه السلام براى اجازه گرفتن آمد، امام او را در آغوش گرفت و مدتى با هم گریه كردند، سپس قاسم اجازه طلبید، امام به او اجازه نمى‏داد، قاسم آنقدر پابپا نمود و مكرر طلب اجازه كرد، امام علیه السلام به او اجازه داد، او در حالى كه اشك از چشمانش سرازیر بود، غمگین به نظر مى‏رسید به میدان تاخت و چنین رجز مى‏خواند:

ان تنكرونى فانا بن الحسن سبط النبى المصطفى المؤتمن هذا حسین كالاسیر المرتهن بین اناس لا سقوا صوب المزن

: «اگر مرا نمى‏شناسید من پسر حسن سبط پیامبر برگزیده و امین خدا هستم این حسین علیه السلام است كه همچون اسیر گروگان شده در بین مردم قرار گرفته، خدا آن مردم را از باران رحمتش سیراب نسازد».

حمله سخت بر دشمن كرد و با آن سن كم سه نفر یا بیشتر از دشمن را كشت.

حمید بن مسلم كه از سربازان عمر سعد بود نقل مى‏كند: از خیام حسین علیه السلام نوجوانى به سوى میدان بیرون آمد كه چهره‏اش مانند نیمه قرص ماه مى‏درخشید، شمشیرى بدست داشت و پیراهن بلندى پوشیده بود و وارد جنگ گردید.

عمرو بن سعد ازدى گفت: سوگند به خدا آنچنان سخت بر این نوجوان حمله كنم، گفتم: عجبا! تو به این نوجوان چه كار دارى سوگند به خدا اگر او مرا بزند به طرف او دست دراز نمى‏كنم، بگذار همانها كه او را احاطه كرده و با او مى‏جنگند كار او را تمام كنند.

عمرو بن سعد گفت: سوگند به خدا من باید بر او یورش برم، و جهان را بر او سخت گیرم، آنحضرت كه مشغول جنگ بود، عمرو بن سعد در كمین او قرار گرفت و چنان شمشیر بر سر مبارك قاسم زد كه سر او شكافته شد و قاسم به صورت بر روى زمین افتا، فریاد زد: «یا عماه!» (عمو جان به دادم برس).

وقتى كه صداى قاسم به گوش امام رسید، آنحضرت مانند عقابى كه از بالا به زیر آید، صفها را شكافت و مانند شیر خشمگین بر دشمن حمله كرد تا عمر بن سعد ازدى رسید، شمشیر به سوى او وارد كرد، او دستش را به پیش آورد و از آرنج قطع گردید، آن ملعون نعره كشید، دشمن براى نجات او حمله كردند، در همین میان پیكر نازنین قاسم زیر سم ستوران قرار گرفت، وقتى كه گرد و غبار فرو نشست دیدند امام حسین در بالین قاسم است و آن نوجوان در حال جان كندن است. و پاى خود را بر زمین مى‏ساید و روحش آماده پرواز به سوى بهشت است.

امام فرمود:

«عز و الله على عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك فلا ینفعك‏».

:«سوگند به خدا بر عمویت‏سخت است كه او را بخوانى، به تو جواب ندهد، یا اگر جواب دهد به حال تو سودى نداشته باشد»




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
قاسم بن حسن بن على بن ابیطالب ...
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 01:40 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )


قاسم بن حسن بن على بن ابیطالب

قاسم بن حسن برادر پدر و مادرى همان ابوبكر بن حسن است كه بیش از او كشته شد. ابومخنف به سندش از حمید بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است ). روایت كرده كه گفت : از میان همراهان حسین علیه السلام پسرى كه گویا پاره ما بود به سوى ما بیرون آمد، و شمشیرى در دست و پیراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلینى بر پا كرده بود؟ بند یك از آن دو بریده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل چپش بود.
عمرو بن سعید بن نفیل  ازدى كه او را دید گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از این كار چه مى خواهى ؟ همانهایى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفایت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا باید به او حمله كنم ، این را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشیر را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فریاد زد: عمو جان ! و عموى خود را به یارى طلبید.

حمید گوید: به خدا سوگند حسین (كه صداى او را شنید) چون باز شكارى رسید و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانید و چون شیر خشمناكى حمله افكند و شمشیرش را حواله عمرو بن سعید كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بیفكند و به یك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهایى آن پست خبیث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشیر حسین علیه السلام به یك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمین حركت دهد و زیر دست و پاى اسبان لگد كوب گردید و از این جهان رخت بیرون كشید - خدایش لعنت كند و دچار رسوایى محشرش گرداند.

گرد و غبار فرو نشست ، حسین علیه السلام را دیدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمین مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز قیامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.

سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، یا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسیار و یاورش اندك است ، سپس قاسم را بر سینه گرفت و از زمین بلند كرد و گویا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمین كشیده مى شد، و همچنان او را بیاورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسین افكند. من پرسیدم : این پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابیطالب بود. صلوات الله علیهم اجمعین .




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 01:30 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )


به میدان رفتن حضرت قاسم بن الحسن(ع)

قاسم به میدان مى‏رود.چون كوچك است،اسلحه‏اى كه با تن او مناسب باشد،نیست.ولى در عین حال شیر بچه است،شجاعت‏به خرج مى‏دهد،تا اینكه با یك ضربت كه به فرقش وارد مى‏آید از روى اسب به روى زمین مى‏افتد.حسین با نگرانى بر در خیمه ایستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اینكه انتظار مى‏كشد. ناگهان فریاد«یا عماه‏»در فضا پیچید،عموجان من هم رفتم،مرا دریاب!مورخین نوشته‏اند حسین مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهمید با چه سرعتى بر روى اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زیادى از لشكریان دشمن(حدود دویست نفر)بعد از اینكه جناب قاسم روى زمین افتاد،دور بدن این طفل را گرفتند براى اینكه یكى از آنها سرش را از بدن جدا كند.یكمرتبه متوجه شدند كه حسین به سرعت مى‏آید.مثل گله روباهى كه شیر را مى‏بیند فرار كردند و همان فردى كه براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود،در زیر دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهمید قضیه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة‏»تا غبارها نشست،دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فریاد مردانه حسین را شنیدند كه گفت:

«عزیز على عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك فلا ینفعك‏»

فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فریاد كنى و عموجان بگویى و نتوانم به حال تو فایده‏اى برسانم،نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتى كه به بالین تو مى‏آیم كارى از دستم بر نیاید.چقدر بر عموى تو این حال ناگوار است (1) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسین است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمین مى‏كوبد.در همین حال‏«فشهق شهقة فمات‏»فریادى كشید و جان به جان آفرین تسلیم كرد.یك وقت دیدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.دیدند قاسم را مى‏كشد و به خیمه‏گاه مى‏آورد.خیلى عظیم و عجیب است:وقتى كه قاسم مى‏خواهد به میدان برود،از ابا عبد الله خواهش مى‏كند.ابا عبد الله دلش نمى‏خواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مى‏دهد،دست‏به گردن یكدیگر مى‏اندازند،گریه مى‏كنند تا هر دو بیحال مى‏شوند. اینجا منظره بر عكس شد،یعنى اندكى پیش،حسین و قاسم را دیدند در حالى كه دست‏به گردن یكدیگر انداخته بودند ولى اكنون مى‏بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

شهادت جناب قاسم بن الحسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام

قاسم بن الحسین علیه السلام به عزم جهاد قدم به سوی معركه نهاد، چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامی بر كف دست نهاده آهنگ میدان كرده، بی‌توانی پیش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشید و هر دو تن چندان بگریستند كه در روایت وارد شده حَتّی غٌشِی عَلَیْهِما، پس قاسم گریست و دست و پای عم خود را چندان بوسید تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم علیه السلام به میدان آمد در حالی كه اشكش به صورت جاری بود و می‌فرمود:

سِبْطِ النَّبِیّ الْمُصْطَفی الْمُؤْتَمِن
بَیْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ

 

اِنْ تَنْكرُوٌنی فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَیْنٌ كَالْاَسیرالْمُرْتَهَن

پس كارزار سختی نمود و به آن صغر سن و خردسالی سی و پنج تن را به درك فرستاد. حمید بن مسلم گفته كه من در میان لشكر عمر سعد بودم پسری دیدم كه به میدان آمده گویا صورتش پاره ماه است و پیراهن و ازاری در برداشت و نعلینی در پا داشت كه بند یكی از آنها گیسخته شده بود و من فراموش نمی‌كنم كه بند نعلین چپش بود، عمرو بن سعد ازدی گفت: به خدا سوگند كه من بر این پسر حمله می‌كنم و او را به قتل می‌رسانم، گفتم سبحان الله این چه اراده است كه نموده‌ای؟ این جماعت كه دور او را احاطه كرده‌اند از برای كفایت امر او بس است دیگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شریك كنی؟ گفت به خدا قسم كه از این اندیشه برنگردم، پس اسب برانگیخت و رو برنگردانید تا آنگاه كه شمشیری بر فرق آن مظلوم زد و سر او شكافت پس قاسم به صورت بر روی زمین افتاد و فریاد برداشت كه یا عماه چون صدای قاسم به گوش حضرت امام حسین علیه السلام رسید تعجیل كرد مانند عقابی كه از بلندی به زیر آمد صفها را شكافت و مانند شیر غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو (لعین) قاتل جناب قاسم رسید، پس تیغی حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صیحه عظیمی زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام علیه السلام بربایند همینكه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست دیدند امام علیه السلام بالای سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندنست و پای به زمین می‌ساید و عزم پرواز به اعلی علیین دارد و حضرت می‌فرماید سوگند با خدای كه دشوار است بر عم تو كه او را بخوانی و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودی نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتی كه ترا كشتند. هذا یَوْم وَاللهِ كَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.

آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشید و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوی سراپرده روان گشت در حالی كه پاهای قاسم در زمین كشیده می‌شد. پس او را برد در نزد پسرش علی بن الحسین علیه السلام در میان كشتگان اهلبیت خود جای داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهی كه این جماعت مار ا دعوت كردند كه یاری ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما یار شدند، ای داور دادخواه این جماعت را نابود ساز و ایشان را هلاك كن و پراكنده گردان و یكتن از ایشان را باقی مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ایشان مگردان.

آنگاه فرمود ای عموزادگان من صبر نمائید ای اهلبیت من شكیبائی كنید و بدانید بعد از این روزخواری و خذلان هرگز نخواهید دید.

مخفی نماند كه قصه دامادی جناب قاسم علیه السلام در كربلا و تزویج او فاطه بنت الحسین (ع) را صحت ندارد چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسیده و به علاوه آنكه حضرت امام حسین علیه السلام را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده، یكی سكینه كه شیخ طبرسی فرمود: سیدالشهداء علیه السلام او را تزویج عبدالله كرده بود و پیش از آنكه زفاف حاصل شود عبدالله شهید گردید. و دیگر فاطمه كه زوجه حسن مثنی بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسین علیه السلام به آن اشاره شده، و اگر استناداً به اخبار غیر معتبره گفته شود كه جناب امام حسین علیه السلام را فاطمه دیگر بوده گوئیم كه او فاطمه صغری است و در مدینه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن علیهماالسلام بست و الله تعالی العالم.

شیخ اجل محدث متتبع ماهر ثقه الاسلام آقای حاج میرزا حسین نوری نور الله مرقده در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده و به مقتضای تمام كتب معتمده سالفه مولفه در فن حدیث و انساب و سیر نتوان برای حضرت سیدالشهداء علیه السلام دختر قابل تزویج بی‌شوهری پیدا كرد كه این قضیه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممكن باشد. اما قصه زبیده و شهربانو و قاسم ثانی در خاك ری و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده، پس از آن خیالات واهیه است كه باید در پشت كتاب رموز حمزه و سایر كتابهای معجوله نوشت، و شواهد كذب بودن آن بسیار است، و تمام علمای انساب متفقند كه قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهی كلامع رفع مقامه.

بعضی از ارباب مقاتل گفته‌اند كه بعد از شهادت جناب قاسم علیه السلام بیرون شد به سوی میدان عبدالله بن الحسن علیه السلام و رجز خواند:

و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هانی بن ثبیت خضرمی بر وی تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سیاه گشت. و ابوالفرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر علیه السلام فرموده كه حرمله بن كاهل اسدی او را به قتل رسانید.

مؤلف گوید: كه مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسین علیه السلام ایراد خواهیم كرد انشاء‌الله تعالی.




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
شب ششم
یکشنبه 19 آبان 1392 ساعت 01:25 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

در این روز برای شما دو مقتل از غلام سیاه و نوجوانی گمنام ولی ابدی برایتان گداشته ام .

غلام سیاه

پس از اینكه عدّه‌ای از اصحاب باوفای حسین ع به شهادت نائل شدند، جون كه غلام سیاه و آزاده شده ابوذر غفّاری بود، به خدمت امام آمد، زمین ادب را بوسید و اجازه حرب خواست.

آنگاه حضرت فرمود:

من تو را رخصت می‌دهم كه برگردی، تو برای طلب عافیّت همراهی ما كردی، نمی‌خواهم به جهت ما مبتلا شوی.

غلام گفت:

ای پسر رسول الله ص ، آیا در زمان رفاه و نعمت شما، كاسه لیسی شما كنم و در زمان شدّت شما را واگذارم و بروم؟! به خدا ! بویم بد و حسبم پست و رنگم سیاه است. آیا نمی‌خواهی كه در راه تو كشته شوم تا بویم نیكو و حسبم شرف یابد و سفید رو شوم؟ به خدا از شما جدا نمی‌شوم، تا این خون سیاه خود را به خونهای مطهّر شما مخلوط كنم.

پس رخصت یافته و پا در میدان گذارد و می‌گفت:

ای گروه كفّار شمشیر زدن غلام سیاه را در اولاد پیغمبر چگونه می‌بینید؟

آنگاه خود را بر آن سیاه دلان زد و در دریای حرب، غوطه‌ور شد و جنگ كرد تا آخر از كثرت جراحات بر زمین افتاد.

پس حسین ع بر سر كشته وی آمد و فرمود:

خداوندا ! روی او را سفید و بوی او را نیكو گردان و او را با نیكوكاران محشور فرما،و میان او محمّد و آل او، جدایی مینداز.

علامه مجلسی می‌گوید:

از حضرت باقر ع روایت شده كه آن حضرت از پدرش علی بن الحسین ع روایت كرده كه حضرتش فرمود:

قبیله‌ای كه شهدا را دفن كردند، آن غلام را بعد از دو روز یافتند كه بوی مشك از او ساطع بود.۱

نوجوان افتخارآفرین

امام حسین ع در میان افرادی كه از او اجازه جهاد می‌خواهند، یك كودك ده یا دوازده ساله را مشاهده می‌كند كه شمشیری به كمر بسته و عرض می‌كند:

یا اباعبدالله به من اجازه بدهید كه پا در میدان جهاد كنم.« وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِی الْمَعْرَكَة » این طفل كسی بود كه قبلاً پدرش شهید شده بود. امام حسینu در جواب او فرمود:

تو كودكی نرو.

عرض كرد: اجازه دهید من می‌خواهم بروم.

امام حسین ع فرمود:

ترس از آن دارم كه مادرت راضی نباشد.

آن طفل عرض كرد: یا اباعبدالله! مادرم به من فرمان داده و گفته است باید بروی، اگر خودت را فدای حسین نكنی از تو راضی نیستم.

در آن هنگام حضرت به او اجازه میدان داد.

این طفل آنچنان با ادب و آنچنان با تربیت است كه افتخاری درست كرد كه احدی درست نكرده بود. هر كس به میدان می‌رفت، به رسم عرب خود را معرفی می‌كرد و به خاطر اینكه این طفل خود را به گونه‌ای معرفی كرد كه در تاریخ مجهول مانده كه پسر كدامیك از اصحاب بوده است.۲

مقاتل او را نشناخته‌اند. فقط نوشته‌اند:« وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِی الْمَعْرَكَة » چرا؟ آیا رجز نخوانده؟

بدانید:

این طفل وقتی به میدان جهاد پا نهاد اینگونه با ادب و احترام رجز می‌خواند: اَمیری حُسَیْنٌ وَ نِعْم الاَمیرُ ایها النّاس، من آن كسی هستم كه آقایش حسین است و برای معرفی من همین كافی است.

اَمیری حُسَیْنٌ وَ نِعْم الاَمیرُ سُرورُ فؤادِ البَشیرِ النَّذیر۳

و این رجز از آن نوجوان افتخارآفرین برای شیفتگان و دلسوختگان آن حضرت پایدار جاوید خواهد بود.




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 06:10 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

***

در سرخی غروب نشسته سپیده ات

جان بر لبم ز عمر به پایان رسیده ات

آخر دل عموی تو را پاره پاره کرد

آوای ناله های بریده بریده ات

در بین این غبار به سوی تو آمدم

از روی رد خون به صحرا چکیده ات

خون گریه می کنند چرا نعل اسبها

سخت است روضه ی تن د‏ر خون تپیده ات

بر بیت بیتِ پیکر تو خیره مانده ام

آه ای غزل! چگونه ببینم قصیده ات

احلا من العسل ز لبان تو می چکد

ای گل زبانزد است بیان عقیده ات

باید که می شگفت گل زخم بر تنت

از بس خدا شبیه حسن آفریده ات




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 06:03 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

اشعار شهادت حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

بالاترین محله ی پرواز جاش بود

خورشید از اهالی صبح نگاش بود

خال لبش كه ارثیه ی آفتابهاست

یك آسمان ستاره ی قطبی فداش بود

یك بند بسته ، بند دگر را نبسته است

این اشتیاق تازه ی نعلین پاش بود

كم كم بزرگ میشود و مرد میشود

آنقدر سنگ و تیر و بهانه براش بود

افتاده بود و دور خودش داد میكشید

یك استخوانْ دردِ بدی در صداش بود

آن جاده ای كه ما به غبارش نمیرسیم

این نوجوان قافله در انتهاش بود





:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
روضه حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 06:03 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

اشعار شب ششم محرم

روضه حضرت قاسم بن الحسن علیه السلام

می روی نور ز هر دیده جدا می گردد

حاجتی را که حسن داشت روا می گردد

مادرت نجمه به زهرا متوسل شده است

یا که مشغول مناجات و دعا می گردد

وجعلنا به تو میخواند که چشمت نزنند

این گل یاسمن انگشت نما می گردد

او مدام از من و عباس سئوالش این بود

این همه اسب به یک نقطه چرا می گردد

زرهی یافت نشد تا به تو اندازه شود

کفن اندازه به این قد رسا می گردد

مثل آئینه ی افتاده به زیر سنگی

برسد دست به آئینه دو تا می گردد

سنگ باران شده ای؟خصم نفهمیده هنوز

سنگ از فیض نگاه تو طلا می گردد

قد کشیدی بدن توست و یا موم عسل

تک تک اعضای تو در راه سوا می گردد

عمه ات زود تر از من بَرِ اکبر آمد

دیر اگر کرده به دنبال عبا می گردد

به روی دست عمو غلت نزن میترسم

استخوان های تو از مهره جدا میگردد

اکبرم سُبحه تو هم خاک تیمم شده ای

رأس اصغر به نوک نی قبله نما می گردد





:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
به خدا قسم كه من هرگز از عمویم جدا نمى‏شوم
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 06:00 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

«والله لا اُفارق عمّى‏»
به خدا قسم كه من هرگز از عمویم جدا نمى‏شوم

فدایت، عمو

نوشته ‏اند حسن بن على علیه السلام چند پسر داشت كه اینها همراه ابا عبد الله آمده بودند.یكى از آنها جناب قاسم بود.امام حسن علیه السلام پسر ده ساله‏ اى دارد كه آخرین پسر  ایشان است،و این بچه شاید از پدرش یادش نمیامد چون وقتى كه پدرش از دنیا رفت گویا چند ماهه بوده است،در خانه حسین بزرگ شد.

ابا عبد الله به فرزندان امام حسن خیلى مهربانى مى‏كرد،شاید بیش از آن اندازه كه به پسران خودش مهربانى مى‏كرد چون آنها یتیم بودند و پدر نداشتند.این پسر اسمش عبد الله و خیلى به آقا علاقه‏ مند است،و آقا به زینب سپرده است كه تو مواظب بچه‏ ها باش،و زینب دائما مراقب آنهاست.یك دفعه زینب متوجه شد كه عبد الله از خیمه بیرون آمده است و مى‏خواهد برود پیش عمویش حسین بن على علیه السلام.

زینب دوید او را بگیرد،او فریاد كرد:«و الله لا افارق عمى‏»به خدا قسم كه من هرگز از عمویم جدا نمى‏شوم.آن طفل مى‏دود،زینب مى‏دود( السلام علیك یا ابا عبد الله!اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده).

آنقدر زینب دوید كه به ابا عبد الله نزدیك شد.آقا فرمود:نه،تو برگرد،بگذار این بچه پیش خودم باشد.خودش را ا نداخت‏ به دامان حسین علیه السلام(حسین است،او خودش عالمى دارد).در همین حال، یكى از دشمنان آمد براى اینكه ضربتى به ابا عبد الله بزند.

تا شمشیرش را بالا برد، این طفل فریاد كرد:«یابن الزانیة!اترید ان تقتل عمى‏»؟زنازاده!تو مى‏خواهى عموى مرا بكشى؟تا او شمشیرش را حواله كرد،این طفل دست‏خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد كرد:یا عماه!عموجان ببین با من چه كردند!

«اشهد انك قد امرت بالمعروف و نهیت عن المنكر و جاهدت فى الله حق جهاده حتى اتیك الیقین

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم،و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.





:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
عبدالله بن حسن(ع)، بزرگمردی کوچک
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 05:58 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )


مصیبت عبدالله بن حسن علیه السلام

روز عاشورا، وقتی یاران امام حسین به شهادت رسیدند و لشگر دشمن از هر سو، امام را محاصره کرد، عبدالله بن حسن بن علی علیه السلام که کودکی بیش نبود، از خیمه‌ی زنان بیرون آمد و به سوی عموی خود، امام حسین علیه السلام، رفت. زینب سلام الله علیها که نگرانش بود، خود را به او رساند تا از رفتنش جلوگیری کند.
اما عبدالله سرسختی نشان داد و گفت:« به خدا از عمویم جدا نخواهم شد

آن‌گاه خود را به عموی خود رساند و به ابجر بن کعب که شمشیرش را بلند کرده بود تا بر حسین علیه السلام فرود آورد، گفت:« ای پسر زن ناپاک، عمویم را می کشی؟» و دست خویش را سپر کرد. شمشیر، دست او را قطع کرد و بر زمین انداخت.
عبدالله فریاد زد:« عموجان

حسین علیه السلام، او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند و فرمود:

« فرزند برادرم! بر این مصیبتی که به تو رسیده است شکیبا باش و آن را نیک بشمار. خداوند تو را به پدران شایسته ات ملحق می‌کند
در این هنگام، حرمله تیری به سوی آن کودک انداخت و او را در آغوش عموی خویش به شهادت رساند.

عبدالله بن حسن بزرگمردی کوچک

سختى زخمها امام حسین(ع) را بر زمین نشانده بود و سپاهیان او را از هر سوى در میان گرفته بودند.
عبداللّه بن حسن كه در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت عموى خود را نگریست كه دشمن او را از هر سوى در میان گرفته است . یاراى دیدن بیشتر این منظره را نداشت . بى اختیار به سوى عمو دوان شد.
عمّه اش زینب خواست عبدالله را بگیرد، امّا او از چنگ عمّه گریخت و خود را به عمو رساند.
در این هنگام بحربن كعب شمشیر را بلند كرد تا بر حسین فرود آورد. عبداللّه فریاد زد: اى ناپاك، آیا مى خواهى عمویم را بكشى؟
بحر ضربه خود را فرود آورد و عبداللّه دست خویش سپر كرد. شمشیر دست عبداللّه را
برید و دست به پوست آویزان ماند. یادگار امام مجتبى علیه السلام فریاد زد: یا عمّاه .
آنگاه خود را در دامن عمو انداخت. عمو او را به خود فشرد و فرمود: پسر برادر، بر آنچه بر تو نازل شده است صبر كن و اجر خود را از خداوند بخواه، كه خداوند تو را به پدران پاكت ملحق كند.
در همین حال كه عبدالله بر دامن عمو بود حرملة بن كاهل تیر به سوى او افكند و او را به شهادت رساند.




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
یاران شیدای حسینی...(شب پنجم:جَون بن حویّ)
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 05:55 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

جَون بن حویّ مَولی اَبیذر الغِفّاری

شیخ طوسی جون را از اصحاب امام حسین علیه السلام شمرده است. «جون»  اهل «نوبه» و غلام سیاه پوستی بود که «ابوذر غفاری» آن صحابی با وفای پیامبر او را از قید بندگی و بردگی آزاد کرده بود. «جون» از شیعیان امام علی علیه السلام شناخته میشد. او پیوسته پس از ابوذر همراه اهل بیت علیهم السلام بوده است. زمانی در خدمت امام حسن علیه السلام و هنگامی با امام حسین علیه السلام بود. او امام حسین علیه السلام را از مدینه تا مکه و سپس از مکه تا عراق همراهی کرده بود. گویند جون در ساخت و تعمیر سلاح جنگ مهارت داشت. نقل شده جون، در شب عاشورا خیمه ویژهای برای خود برپا ساخته بود تا سلاح یاران حسین علیه السلام را تعمیر و اصلاح کند. در تاریخ آمده است، در روز عاشورا، امام درخواست او را برای جهاد این گونه رد فرمود: تو از جانب من اذن (کنارهگیری از جنگ) داری، فقط فقط تو ما را برای دستیابی به عافیت همراهی کردهای. بنابراین، خود را به راه و شیوه ما مبتلا مساز. گفته شده بعد از این بود که به خدمت دختر امیر مومنان، زینب(سلام الله علیها) و اطرافیان امام رسید تا آنها را شفیع خود سازد. پس از آن از امام اجازه جهاد گرفت و وارد میدان رزم شد.
درسی که میتوان گرفت: در راه احیای حق، هر کس باید از ابزار ممکن که مورد قبول نیز میباشد، بهرهمند شود.
شهادت جون

جون در روز عاشورا در مقابل امام حسین علیه السلام ایستاده و از آن حضرت اجازه رزم خواست. اما امام به او اذن جهاد ندادند و حضرت فرمودند: ما تو را برای ایام عافیت و آسودگی خریداری کردیم ولی الان خود را گرفتار نکن. جون خود را بر قدمهای امام انداخت و بر آن بوسه میزد و میگفت: ای فرزند رسول خدا! من برای آسودگی خاطر خویش در گرفتاری از شما کمک میگرفتم. من خود میدانم که بوی خوشی ندارم، خویشانم افرادی فرومایهاند و رنگم سیاه است. اما شما بر من از آن نفس بهشت گونهتان بدمید تا که خوشبو شوم، شرافت خویشاوندی یابم و سیمایم سفید شود. به خدا قسم از شما جدا نخواهم شد تا این خون تیرهام با خون پاکتان مخلوط گردد. پس آن گاه امام او را اجاره رزم دادند.
او وارد معرکه جنگ شد در حالی که این رجز را میسرود:
کیف یری الکفار ضرب الاسود بالسیف ضربا عن بنی محمد
اذب عنهم باللسان و الید ارجو به الجنة یوم الورود
ای کفار، ضرب شمشیر سیاه را چگونه میبینید؟ به شمشیر ضربهای از فرزند محمد، از آنها با زبان و دست حمایت میکنم، در حالی که به بهشت در روز قیامت امیدوارم.
بعد از آن، بیست و پنج نفر از سپاه دشمن را به خاک انداخت.
محمد بن ابی طالب میگوید: زمانی که جون به زمین خورد، اباعبدالله الحسین علیه السلام بر بالینش آمد و در حق او این گونه دعا فرمود: پروردگارا! سیمای او را سفید کن و او را خوشبوی گردان و با محمد صلی الله علیه و آله محشورش نما، و بین او و محمد و آل محمد، آشنایی برقرار ساز.
علمای ما از امام باقر علیه السلام و از پدرشان امام زین العابدین علیه السلام نقل کردهاند: هنگامی که بنیاسد برای دفن شهدا، به معرکه جنگ آمدند، بعد از چند روز دیدند که بوی خوشی - چون مشک - از اندام جون متصاعد است.
سلام بر جون در زیارت ناحیه این گونه آمده است: السلام علی جون بن حوی ابن حریّ مولی ابی ذر الغفاری؛ سلام بر جون غلام ابی ذر غفاری.
درسی که میتوان گرفت: شناخت حق و رهروی آن به ظاهر افراد نیست. استجابت دعای ولی خدا آن قدر با شتاب انجام میپذیرد، به گونهای که خواندن او در واقع اجابت خداوند است.





:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
این محاسبات روی کاغذ نمیره...
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 12:52 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

دیشب ساد 2 نصف شب این متن رو آماده کردم

امیدوارم خوشتون بیاد....

شمام میتونین حرف دلتونو در مورد امام حسین تو یه جمله بزنین....


چند روزیه که حس و حال غریبی دارم ، چند روزیه که احساس میکنم درسم ضعیف شده ، حافظه ام یاری نمیکنه ، چند روزیه که فرمولهای ریاضی به کارم نمیاد، ساعتها ، روزها ، ماهها و سالها در کلاسای درس نشستم و یاد گرفتم چگونه محاسبه کنم ، چگونه از روابط طبیعی ریاضی به نتایجی زیبا برسم ،اما حالا دیگه این روابط به کارم نمیاد ، شاید هم من درسم را خوب یاد نگرفتم، شاید چیزهایی که یاد گرفتم کافی نبود تا بتونم محاسبه کنم ، بتونم بفهمم که چگونه 18000 نامه نادیده گرفته میشه و عددی به این بزرگی در کجای ریاضیات محو میشود...؟! ، چگونه عدد «هفتاد و دو» از «سی هزار» بیشتر میشه ، این محاسبات روی کاغذ نمیره...
 
هرچه بیشتر جلو میرم ، هرچه بیشتر محاسبه میکنم ، کمتر میفهمم ، کمتر استدلال هایم یاری ام میکند...چگونه عده ای کم جمعیت با زن و فرزند به قربانگاه میروند ، کجای استدلال های بشری نوشته شده آب بر روی کودکان بسته شود ، این محاسبات روی کاغذ نمیره...
چگونه یه نوجوان که حتی لباس جنگی اندازه ی تنش نیست با لبانی تشنه ، چندین مرد بلند قامت جنگی را تار و مار میکنه...؟! این محاسبات روی کاغذ نمیره... چگونه طعم تلخ مرگ ، به کام جوانی پر شور و حال ، از عسل شیرین تر می شود...؟!
چگونه رجزخوانی قاسم ، لرزه به اندام لشگری می اندازه ، و چگونه دشمن را به مبارزه می طلبد و چگونه چندین و چند نفر از پسش بر نمی آیند و به ناچاردوره‌اش میکنند تا داغ بر دل پیرمردی یا بهتر است بگویم بزرگ مردی بگذارند...؟! این محاسبات روی کاغذ نمیره...
مگر یک بدن چقدر جای دارد تا تحمل کند نیش هزار تیر و نیزه و شمشیر را ، چگونه میتوان فهمید «ارباً اربا» یعنی چه ، چگونه میتوان جسد تکه تکه شده ی جوانی خوش قامت و رعنا را نزد خواهرش برد...؟! این محاسبات روی کاغذ نمیروه...
 

هرچه جلوتر میروم بیشتر شاهد از بین رفتن قانون ها و روابط و محاسبات میشم...
 
آن زمان که ستاره ای شش ماهه بر دستان خورشید خودنمایی میکند ، آن زمان که با گریه های کودکی که از تشنگی تاب و توان برایش نمانده ، ستون دشمن به لرزه در می آید و زمزمه هایی از سر شک و تردید بینشان می‌افتد ، آن زمان که سه شعبه ای نفرین شده در طلب صید سپیدی گلویی میتازد ، آن زمان که همه به چشم میبینند طول تیر از قد کودک بیشتر است ، چگونه تاب بیاورم و ببینم لحظه ی برخورد تیر و گلو را ، حتی اگر پای روابط فیزیکی را به میان بیاوریم ، اگر سرعت اولیه ی تیر را صفر بگیریم ، اگر اصطکاک هوا را هزار برابر کنیم ، اگر جلوی تیر هزار سد بگذاریم ، باز هم میبینیم تیری که از سر خشم و جهل در کمان گذاشته میشود ،پاره میکند گلویی را که از برگ گل نازک تر و نرم تر است ، چگونه میتوانم جلوی این تیر را بگیرم...؟! چگونه میتوانم بفهمم بریده شدن از گوش تا گوش یعنی چه...؟! این محاسبات روی کاغذ نمی رود ...

 
آن زمان که شیری به میدان می رود تا خاطرات حیدر را زنده کند ، تا از سد گرگهای بی صفت بگذرد ، به نهر برسد و مشکی ، فقط به اندازه ی مشکی آب بیاورد ، آن زمان میبینم که زنده شدن خاطرات حیدر بر گرگها گران تمام میشود و تاب نمی‌آورند یادآوری خفت خویش را ، آن زمان است که میتازند تا به هر طریقی شده انتقام پدر را از پسر بگیرند ، آن زمان که دست بالا می آید تا فقط با خوردن چند قطره آب توانی دوباره گیرد اما... اما یادآوری گلوی تشنه کودکان آب را به رود برمیگرداند ، آن زمان که مشک به دندان گره میخورد تا مبادا قولی که به رقیه داده از بین رود و ناکام شود ، مگر جمجمه ی انسان چقدر توان دارد تا نیروی وارده از عمود آهنین را تاب بیاورد ، مگر یک چشم چقدر گنجایش دارد تا سه شعبه را در خود جای دهد ، آن هنگام که روی زمین می افتد فاطمه را بالای سرش میبیند و میشنود آن صدای بهشتی را که فریاد میزند (( پسرم... )) ، برادر را در کنار خود میبیند و همچون شمع آب میشود از خجالت ، چرا که نتوانسته بود به قول خود عمل کند ، چگونه میتوانم این لحظات را ببینم و تاب بیاورم ، این محاسبات روی کاغذ نمیره...

آن زمان که خواهری از بالا تماشا میکند عشق بازی برادرش را با خدا ، آن زمان که هر کس و ناکسی به خود اجازه میدهد به پیکار نوه ی رسول بیاید ، آن زمان که سه شعبه آخرین زهر خود را میریزد و میدرد سینه ای را که مخزن حقایق الهی بود ، آن زمان که خنجر هم توانش را از دست میدهد و نمیتواند جسارت کند به حلقومی که بوسه گاه پیامبر و فرشتگان است ، آن زمان که برای به غارت بردن انگشتر ، از انگشت هم نمیگذرند ، آن زمان که نعل تازه ی اسبی بر پیکری فرود می آید که زمانی بوسه گاه پیامبر بود ، آن زمان که خواهری بوسه میزند رگهای بریده را ، چگونه میتوانم با معادلات تخمین بزنم جای چند نیزه و تیر و شمشیر روی این بدن است ، چگونه میتوانم تصور کنم چه در دل زینب میگذرد...؟! این محاسبات روی کاغذ نمیره...

مگر پاهای کودک سه ساله چقدر توان دارد تا روی خارهای صحرا به دنبال سر بابا برود ، چگونه بدنش تحمل کند تازیانه ی جهل را ، چگونه ببیند هرکسی را که روزی به او عشق میورزیده و مسجود فرشتگان بوده ، حال سر بر نیزه دارد ، چگونه ببیند و تاب بیاورد...؟! این محاسبات روی کاغذ نمیره...
اینها تنها گوشه ای از نشانه هایی بود که حیرانم میکرد و نمیتوانستم محاسبه کنم اوج درد را...
اما زمانی میرسد که دیگر دیوانه میشوم ، دیگر از توان بیرون است حتی لحظه ای تصور کردن آن کلمات ، این چه رازی است ، این چه عشقی است...؟!

زمانی میرسد که دنیا دور سرم میچرخد ، زمانی میرسد که تمام محاسبات و معادلات زمین و زمان به هم میریزد ، زمانی میرسد که دنیا میفهمد همه ی هستی این چیزهایی نیست که روی کاغذ محاسبه میشود ، همه ی هستی استدلال های ناقصی نیست که به عقل ما میرسد ، زمانی میرسد که دنیا میفهمد عشق را جور دیگری باید تفسیر کرد ، زمانی که دختر حیدر بت شکن ، در برابر کفر و جهل سینه سپر میکند و با صدای نبوی و غرور علوی فریاد میزند : ( ما رأیت الّا جمیلا...)، ( چیزی جز زیبایی ندیدم... )

 

خداییا امام حسینیم کن ...

خدا ...

 nil-4....





:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
آقا من محرم میخوام ...
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 12:48 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )


آقا،

من نمیدونم،

من رزق محرم میخوام،

من حس محرم میخوام،

اشک میخوام،

چشمای محرم میخوام برا محرم،

اخلاص میخوام،

...





:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
درد دل با آقا ...
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 02:26 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )


اگه بخوای با اربابمون امام حسین درددل صمیمانه داشته باشی
 چی بهش میگی؟!!



:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
حبیب الله عسگراولادی یار خمینی ...
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 01:16 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

حبیب الله عسگراولادی یکی از بزرگان انقلاب بود

من که به شخصه خیلی از حرفاشون و رک بودنشون خوشم میومد...

ایشون چند وقت پیش در اثر عارضه قلبی دار فانی را وداع گفتن...

حبیب الله عسگراولادی مسلمان (زاده ۱۳۱۱ خورشیدی و درگذشته ۱۴ آبان ۱۳۹۲)سیاستمدار ایرانی بود. وی یکی از نامزدهای دومین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران و چهارمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران و وزیر بازرگانی در دولت موقت مهدوی کنی و دولت اول میرحسین موسوی بوده است. وی از موسسین و اعضای حزب موتلفه اسلامی بود. وی در انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران ازمحمود احمدی نژاد حمایت کرد. برادر او اسدالله عسگراولادی از تجار معروف تهران و رئیس اتاق بازرگانی ایران و چین است.

عسگراولادی پس از انقلاب اسلامی، مسئولیت‌هایی همچون نمایندگی ولی فقیه در کمیته امداد امام خمینی را برعهده داشته و تا پیش از مرگش رئیس شورای مرکزی کمیته امداد و عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بود.

پیش از انقلاب

عسگراولادی در خانواده بازاری اصالتا دماوندی در تهران متولد شد.[۳] از نوجوانی وارد فعالیت سیاسی شد.از سال 1341 با آیت الله خمینی آشنا شد و به نهضت او پیوست. در 1342 با جمعی از همفکران خود هیئت های موتلفه اسلامی را تاسیس کرد. موتلفه اسلامی اصلی ترین نیروی سیاسی در گسترش قیام و برپایی 15 خرداد محسوب می شود. او همچنین در ترور حسنعلی منصور نخست وزیر وقت ایران نقش داشت و به همین دلیل به حبس ابد محکوم شد. وی از زندانیان سیاسی در دوره محمد رضا پهلوی بود که پس از تحمل ۱۳ سال حبس از محکومیت حبس ابد خود، با تقاضای عفو از زندان آزاد شد. در همان موقع این اقدام به عنوان یک تاکتیک برای گسترش مبارزه از زندان به بیرون نام نهاده شد

مواضع متفاوت در مورد رهبران جنبش سبز

حبیب‌الله عسگراولادی، دبیرکل بزرگ‌ترین ائتلاف اصول‌گرایان ایران، در اظهار نظری متفاوت با سایر اصولگرایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی را «برادر» خود خطاب کرد و گفت که آنها «فتنه‌ساز نیستند»، با وجود «انتقاد اعضای شورای مرکزی حزب» خود، بار "دیگر" بر این موضع خود پافشاری کرد. به گزارش روزنامه جمهوری اسلامی، حبیب‌الله عسگراولادی روز با اشاره به اظهارات اخیرش در ارتباط با آقایان موسوی و کروبی اعلام کرد که «اگر اظهارات او برای حزب مؤتلفه اسلامی مشکل‌ساز شده، حاضر است از این حزب برود، اما اظهاراتش بر اساس یک وظیفه الهی مطرح شده و خواسته که قبل از مرگ به وظیفه‌اش عمل کند و ناگفته‌های باقی‌مانده را بگوید

این سخنان یک روز پس از آن بیان شد که احمد خاتمی، خطیب نماز جمعه تهران، با انتقاد از اظهارات حبیب‌الله عسگراولادی گفت که «تطهیر سران فتنه» و «تخفیف جرم» آنها دارد به یک جریان تبدیل می‌شود و افزوده بود که «این خیلی گزنده است که کسی بگوید آنها سران فتنه نبودند».

عسگراولادی که از چهره‌های بزرگ اصول‌گرا است در اظهارات متفاوتی گفت که موسوی و کروبی، نامزدهای معترض انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸، را «اهل فتنه» نمی‌داند و صرفاً معتقد است «اهل فتنه آنها را محاصره کرده‌اند».

وی در این رابطه همچنین افزود که اگر میرحسین موسوی و مهدی کروبی از موضع خود برگردند، «با آغوش باز جمهوری اسلامی و نظام روبه‌رو خواهند شد».

حبیبالله عسگراولادی پس از آن در روز دوشنبه ۲۵ دی‌ماه نیز با وجود انتقادهای تندی که از این بابت از سوی طیف‌هایی از اصول‌گرایان متوجه او شده بود در میان جمعی از اعضای حزب موتلفه، اظهار داشت که موسوی و کروبی را مجرم نمی‌داند.

وی این دو رهبر مخالفان دولت را «برادر» خطاب کرده و گفت: «من به عنوان یک شهروند اظهارنظر کردم و به عنوان یک عضو هیئت منصفه می‌گویم که من موسوی و کروبی را در "فتنه ۸۸ " مجرم نمی‌شناسم. آیا نباید این را بگویم، چون به من انتقاد می‌کنند؟ آقایانی که بر مرکب احساسات سوارند در آن دنیا نمی‌توانند جواب مرا بدهند

مرگ

حبیب الله عسگراولادی در صبح ۱۴ آبان ۱۳۹۲ در سن 81 سالگی بر اثر عارضه قلبی در گذشت. وی از شهریور ۱۳۹۲ در بیمارستان دی تهران بستری بود. بیش از شصت روز از عمل جراحی قلب باز حبیب الله عسکراولادی می‌گذشت که دچار ناراحتی در ریه‌ها شد.




سربازخانه حسین ...
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 01:00 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

نام من سرباز کوی عترت است ، دوره آموزشی ام هیئت است . پــادگــانم چــادری شــد وصــله دار ، سر درش عکس علی با ذوالفقار . ارتش حیــدر محــل خدمتم ، بهر جانبازی پی هر فرصتم . نقش سردوشی من یا فاطمه است ، قمقمه ام پر ز آب علقمه است . رنــگ پیراهــن نه رنــگ خاکــی است ، زینب آن را دوخته پس مشکی است . اسـم رمز حمله ام یاس علــی ، افسر مافوقم عباس علی)ع(




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
حسین شهید راه اصلاح
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 01:00 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

 

عاشورا هر روز در کربلای دلمان اتفاق می افتد کوشش کنیم حسین دل، به دست یزید نفس، تشنه لب شهید نشود ...

گریستن و بر پا کردن مجالس کافی نیست. حسین [علیه السلام ] به اینها نیازی ندارد. حسین شهید راه اصلاح است.

«
انی أرید الاصلاح فی امة جدی ما استطعت»

پس اگر در جهت اصلاح امت جدش کوشیدیم، او را یاری رسانده‌ایم و اگر سکوت کردیم یا مانع اصلاح شدیم او را وانهاده‌ایم و یزید را کمک کرده‌ایم.

امیدوار ایم که این عاشورای ما و این روزهای ما، روزهای زنده ی حسینی باشد. این چنین می‌خواست و این چنین سفارش نمود



:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
اگر بدانیم فلان روز حسینى هستیم
شنبه 18 آبان 1392 ساعت 12:49 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

ما باید اهل محاسبه باشیم، هر چند اهل توبه نباشیم و تدارک نکنیم، خود محاسبه مطلوب است.

اگر بدانیم فلان روز حسینى ـ علیه‏ السّلام ـ و فلان روز یزیدى هستیم، بهتر از این است که اصلاً ندانیم یزیدى هستیم یا حسینى.

سرانجام ممکن است روزى به خود بیاییم و بخواهیم تدارک کنیم. با توجه به عیوب خویش و اصلاح آن‏ها، فرصت رسیدگى به حساب هر روز خود را نداریم، چه رسد به حساب مردم .

آیت الله بهجت




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
 

 



دریافت کد