آن عابری که زیر باران میخندید، من بودم ...تلخ مثل پوز خندهای من ...

شب چهارم ....
جمعه 17 آبان 1392 ساعت 05:37 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

شب چهارم

ملاقات حر با امام خوبیها

وقتی حرّ خطاب به امام حسین ع گفت:

من مإمورم كه دست از سر شما بر ندارم تا تو را به نزد پسر ابن زیاد ببرم.

پس امام بدون اینكه اعتنایی به او بكند به اصحاب خود فرمود:

بار سفر ببندید!، چون بار سفر بستند فرمود:

برگردید به سوی مدینه.

وقتی اصحاب خواستند برگردند، حرّ مانع شد.

حضرت به حرّ فرمود:

مادرت به عزایت بنشیند! چه می‌خواهی؟

حرّ گفت:

اگر غیر از تو از عرب، كسی متعرّض مادرم می‌شد، البته جوابش را می‌دادم، ولی در حق مادر تو به جز تعظیم و تكریم چیزی نمی‌توانم بگویم؛ اگر می‌خواهی راهی را بگیر كه نه به كوفه برد نه به مدینه، تا به ابن زیاد بنویسم، شاید خدا مرا از اینكه مبتلا شوم ضرری ازمن نسبت به شما برسد، خلاص كند.

لهذا اینگونه شد كه امام حسینu راه را كج و به سوی سرزمین كربلا شتافت.

حرّ نیز با آن حضرت می‌آمد و از راه خیرخواهی به خدمت آن والاهمّت عرض كرد:

ای حسین! التماس می‌كنم از تو و یادآوری می‌كنم كه ترك مقاتله كنی كه اگر مقاتله كنی، البته كشته می‌شوی.

حضرت فرمود:

آیا مرا از مرگ می‌ترسانی؟

مگر امر به همین می‌گذرد كه مرا بكشند؟

مگر نشنیدی كه شخصی از قبیله اوست می‌خواست، رسول خدا را یاری نماید، پسر عمویش او را می‌ترسانید كه به كجا می‌روی؟ كشته خواهی شد.

و او در جواب اینگونه ذكر كرد:

نفس خود را پیشاپیش می‌فرستم و دست از زندگی خود می‌شویم، زندگی خود را نمی‌خواهم تا هر روز در لشكرهای گران بلا، مبتلا باشم.۱

آری؛

عجیب است؛ هنگامی را كه حضرت سر به سوی آسمان نمود و حرّ را از شهدای خویش دید!، در حالی كه در سپاه دشمن بود و راه بازگشت به مدینه را بر امام بسته بود.

روز عاشورا وقتی سید الشهدا ع فریاد زد:

آیا فریاد رسی هست كه دفاع كند از حرم رسول خدا؟!

گویا حرّ وقتی استغاثه امام را شنید لرزه بر اندام او افتاد، قلبش مضطرب و اشك از چشمانش جاری.

محبّت او نسبت به حضرت زهرا چاره‌ساز بود و باعث دگرگونی حرّ شد.

پس با رویی خالی از شرم از سپاه ظلمت رها و به سپاه نور رهسپار شد.

پس از اینكه حرّ بن یزید برای توبه به سوی امام حسین ع شتافت، در نزدیكی سپاه آن حضرت سپر خود را واژگون كرد به علامت اینكه من برای جنگ نیامده‌ام و امان می‌خواهم.

اوّل كسی كه با او مواجه شد، اباعبدالله بود، چون در بیرون خیام حرم ایستاده بود.

آنگاه سلام كرد و عرض نمود:

آقا من گنهكارم، روسیاهم، من همان گناهكار و مجرمی هستم كه راه را بر شما گرفته بودم! آقا، من تابعم و می‌خواهم گناه خود را جبران بكنم، لكّه سیاهی كه برای خود به وجود آورده‌ام جز با خون پاك نمی‌شود. آمده‌ام كه با اجازه شما توبه كنم، آیا توبه من پذیرفته است یا نه؟

امام حسین ع فرمود:

البته توبه تو پذیرفته است. چرا پذیرفته نباشد؟ مگر باب رحمت الهی به روی یك انسان تائب بسته می‌شود؟! ابداً.

حرّ از اینكه توبه‌اش مورد قبول واقع شد خوشحال شد و گفت:

الحمدالله، پس اجازه بدهید بروم، خود را فدای شما كنم و خونم را در راه شما بریزم.

امام حسین ع فرمود:

ای حرّ! تو مهمان هستی،پیاده شو! كمی بنشین تا از تو پذیرایی كنیم.

ولی حرّ از امام اجازه خواست كه پائین نیاید، و هر چه آقا اصرار كردند، پائین نیامد.

بعضی از ارباب سیر، رمز مطلب را اینگونه كشف كرده‌اند كه حرّ بن یزید مایل بود خدمت امام بنشیند ولی یك نگرانی او را ناراحت می‌كرد و آن اینكه می‌ترسید در مدّتی كه خدمت امام نشسته است، یكی از اطفال اباعبدالله او را ببیند و بگوید:

این همان كسی است كه روز اوّل، راه را بر ما بست و او شرمنده شود.۲

آنگاه برای جهاد به میدان رزم رفت و آنقدر جنگ نمود تا به شهادت نائل گشت.

پس امام حسینu خود را فوراً بر بالین آن بزرگوار رسانید در حالی كه می‌فرمود:

« وَ نِعْمَ الْحُرُّحُرُّ بنی ریاحٍ»

این حرّ ریاحی، چه حرّ خوبی است، مادرش عجب اسم خوبی برایش انتخاب كرده است. به راستی كه تو آزاد مرد بودی.

آری؛

حسین است، بزرگوار و شریف است، تا حدّی كه می‌تواند، اصحاب خود را تفقّد می‌كند.

این خودش امر به معروف و نهی از منكر است. كسانی كه حسین خود را به بالین آنها رساند، مختلف بودند. هر كس در یك وضعی قرار داشت، یكی هنوز زنده بود و با ایشان صحبت می‌كرد، دیگری در حال جان دادن.۳

۱. مهیّج الاحزان ص ۱۵۸.

۲. مقتل مطهّر ص ۱۳۱.

۳. همان ص ۱۳۳ .

 




:: مرتبط با: محرم نامه 92 ,
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

دریافت کد
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic