تبلیغات
نیلگون-4 - كـــــــــــــــــــــــــــــــاش ...
 
   

آن عابری که زیر باران میخندید، من بودم ...تلخ مثل پوز خندهای من ...

كـــــــــــــــــــــــــــــــاش ...
جمعه 15 فروردین 1393 ساعت 11:29 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

وای مــــــــــــــــــــــــــادرم ...

حكایت، حكایت چوب بود و میخ
اما كاش حكایت، حكایت سنگ بود و بدون میخ
مثل دل  سنگ مردمان شهر
كـــــــــــــــــــــــــــــــاش...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ابراهیم طالبی دارابی دوشنبه 18 فروردین 1393 09:38 ق.ظ
سلام سیروس.
استراتوس نشی بباری تند؟
کمولوس شو نوید باران و ترنم ده
همه متن های جدیدت را مروریدم
M7 شنبه 16 فروردین 1393 03:24 ب.ظ
کاش......
سلام
چطوری؟؟؟؟؟
لینکت کردم
وبم دامنش بلوگفا هستش
میهن بلاگ رو عوض کردم
www.ghalbeman107.blogfa.com
dorna جمعه 15 فروردین 1393 01:44 ب.ظ
خدایـــــــــا
امشب و اوّلین شب و یك خــــانه ...
یك خانه ی بی در
یك خانه ی بی مادر
یك خانه ی بی همسر
یك خانه ی بی كوثر
یك خانه ی بی یار و یاور
یك خانه و غم نبود مادر
و
پدر ماند و یك چاه
دختر ماند و یك آه
پسر ماند و به غربت نشسته
پسر ماند و گوشواره شكسته
وای مـــــــــادرم ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

دریافت کد