تبلیغات
نیلگون-4 - انتظار خورشید ...
 
   

آن عابری که زیر باران میخندید، من بودم ...تلخ مثل پوز خندهای من ...

انتظار خورشید ...
شنبه 17 خرداد 1393 ساعت 12:03 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

سلام

امروز 
ینی بیست سال پیش در چنین روز
یه اتفاقی افتاده بود
اتفاقی که به انتظار خورشید پایان داد
تولد یه خاطره ..
به همین خاطر داستانی جالب که نوشتم  رو براتون گذاشتم
داستانی  ک از مدت ها پیش آمادهش کرده بودم
شخصیت های اصلی این داستان واقعی و مسیر کلی داستان هم بر اساس واقعیت نوشته شد
اما جزئیاتی در داستان وجود داره که کاملا از براساس خیالات  نوشته شد


رفق ....
دوست و آدم نزدیک برا من , برا همیشه ...
تولدت مبارک  ...

هرچند به قول بعضی دوستان این حرف کفره !!
ولی  فدایی داری ...
 

انتظار خورشید (فصل اول)
تازه از امامزاده اومده بود بیرون ..., بعد کلی دعا و راز و نیاز و خلوتش با خدای خوبش
آخه خدایی که اون داشت انگار با خدای ما فرق داشت .خیلی باهاش راحت بود و دوسش داشت.
از پله های امامزاده  مثل بچه دوساله ها پاورچین ,پاورچین  اومد پایین . کبل آقا ,متولی امام زاده که مشغول آب دادن به گل های دور امازاده بود ,رو کرد بهش و گفت:
چیه ؟!!! تو خودتی  ....؟! توکه اینجوری نبودی ؟!  ببین این گلا رو ....
دارن به روی تو میخندن ..., دنیا داره به روت میخنده ...پس بخند دخترم ,تا دنیا به روت بخنده
نخندی دلم بدجور میگیره ...
ادامه .....
داستان در ادامه مطلب ...
انتظار خورشید (فصل اول)

تازه از امامزاده اومده بود بیرون ..., بعد کلی دعا و راز و نیاز و خلوتش با خدای خوبش

آخه خدایی که اون داشت انگار با خدای ما فرق داشت .خیلی باهاش راحت بود و دوسش داشت.
از پله های امامزاده  مثل بچه دوساله ها پاورچین ,پاورچین  اومد پایین . کبل آقا ,متولی امام زاده که مشغول آب دادن به گل های دور امامزاده بود ,رو کرد  و بهش گفت:
چیه ؟!!! تو خوتی  ....؟! توکه اینجوری نبودی ؟!  ببین این گلا رو ....
دارن به روی تو میخندن ..., دنیا داره به روت میخنده ...پس بخند دخترم ,تا دنیا به روت بخنده
نخندی دلم بدجور میگیره ...
هیچ وقت کبل آقا حرفی رو همبنطوری بهش نمیزد !!!  با خودش فکر میکرد ینی چی که دنیا داره به روم میخنده !!!؟
از قرمزی چشماش معلوم بود که تو امام زاده کلی گریه کرده بود .اینو هم خوب میدونست که گریه براش سم بود !!!
ولی مگه میشد جلو خودشو و  دل خودشو بگیره ...شوخی که نیست ..!  صحبت یه زندگی و حیاته.
به سختی راه میرفت ,یه دفعه که سرشو برگردوند ,دید کبل آقا نیست  .. چند بار صداش زد ولی جوابی نشید .
راهشو گرفت , هر چند متر ,چتد دقیقه استراحت میکرد ...دیگه نفساش به شماره افتاده بود 
تو راه با خودش حرف میرد ,معلوم نبود چی میگه .خیلی استرس داشت .
انگار منتظر بود .در واقع خیلی وقته که منتظر یه خبر , منتظر یه اتفاق.., منتظرتر از هر کس دیگه ای بود ...
سرش مدام سیاهی میرفت ,یه حس قریبی داشت .سر راه یه توکه پا رفت خونه پدرش تا دخترشو برداره
مادرش رو کرد بهش گفت: مادرم چرا با خودت همچین میکنی ..؟! چرا ما و خودتو  اذیت میکنی ؟!!
این دیگه چه نذریه که هر روز باید بری اداش کنی؟!!  والله, خدا هم خودش ,راضی به این کار نیست ...
بی توجه به حرف مادر بود , نه این که خودش نخواد به حرف مادرش توجه کنه , اصلا تو حال و هوای دیگه بود ..
فصل گرما بود ..اون سال برعکس سالای قبل خورشید چند متری به زمین نزدیکتر شده بود
انگاری خورشید هم دیگه طاقتش تاق شده بود ...
نفهمید چطور به خونه خودش رسید !!!
راهی که طی کردنش یه ربع وقت میبرد ,نیم ساعته طی کرده بود
به هر جون کندنی بود خودش و رسوند خونه .., سرش بدجور درد میکرد چشماش سیاهی میرفت. فکر میکرد اثرات پیاده روی و گرمای هوا باشه !!
ولی انگار دیگه وقتش بود . دیگه پایان انتظار خورشید بود
قضیه هر روز رفتنش به امازاده زو از شوهرش پنهون کرده بود , چون میدونست جلوشو میگرفت .شوخی که نیست ...
اون موقع راه ارتباطی مثل امروز نبود ,تلفن هم هنوز نیومده بود ...
صحبت ازیک سال و دو سال قبل که نیست , حرف از ده بیست سال پیشه  !!!!
خونه برادر شوهرش دقیقا کنار خونشون بود, اونا هم وقتی شوهرش خونه نبودن بهش سر میزدن
برعکس اون روز اونا از صبح رفته بودن صحرا و سر زمین کشاورزی و برعکس هر روز زوتر اومدن خونه
نمیدونم شاید کار خدا بود ...
وقتی که اونا اومدن خونه با صدای ناله هاش خوشونو رسوندن بالا سرش , بعد چند دقیقه از حال رفت ولی از دورو برش خبر داشت و میفهمید که داره چه اتفاقی میوافته ...
ای بابا ...چکار کنیم !!?
این موقع روز ,تو این موقع که همه سر زمین کشاورزی هستن ماشین پیدا میشه ببریمش بیمارستان ؟!!
محمد ...یه کاری بکن .... چرا وایستادی ...؟!!
تو همین جا باش , تا من برم ببینم چه خاکی میتونم بریزم سرم !!!
چند بار به این پسره گفتم ,برادر من این چند روز رو بیشتر باش خونه ,زنت پا به ماهه ... مگه گوش میکنه ...
مواظب باش تا من برم و بیام ... گرم نگهش دار ...
باشه  ... باشه .....فقط زودتر  ...دیگه جونی تو بدنش نیست !!
چند بار بهت گفتم تنهایی جایی نرو ...تو دست ما امانتی !!!
بیا این آب قند رو بخور حالت جا بیاد  ...
بچه بروببین ,بابات چیکار کرد ؟! ماشین گیر آورد یا نه ؟!
مامان ...مامان ...., ماشین .... ماشین ....
اینا اتفاقا و حرفایی بود که از زبون برادر شوهر و خانومش شنیده بود  و بعدش از حال رفت ...
چشم که باز کرد خودشو رو تخت بیمارستان دید و پرستاری که در حال سروم وصل کردن بود
سلام خانوم ....,انگار پرستار لهجه داشت و این (خانوم ) رو با همون لهجه شیرینش خیلی غلیظ گفته بود ....
خوبی ...؟ !مگه میشه خوب نباشی..؟! میشناسیش  ؟!! گل پسرته ..
یه بچه سالم و سالم و البته پسر ...خدا به رحم کنه ...
اونقدر پرستار حرف زد و حرف زد که  مجالی برای حرف زدن بهش نداد
حرفاش که تموم شد ..
فقط گفت: شوهرم ..
چی ؟!!
شوهرم کو ...؟! نیست ..؟! نیومود هنوز ...؟!
پرستار با یه لحنی که انگار از همه مردا بدش میومد گفت : آره اومده ...اونجا بیرون نشسته .... ,این مردا همشون سرو ته یه کرباسن ...همشون فقط به فکر خودشونن....
همینطور ادامه میداد که یه دفعه حرفاشو قطع کرد و گفت : میخوام ببینمش ...
پرستار گفت : چند ساعت دیگه باید صبر کنی ...دوباره بخاط داروهای آرام بخش , به خواب رفت ...
ساعت رو دیوار سالن انتظار هم دیگه طاقت انتظار بیش از حد رو نداشت ,نگاهش به در بود و دیگه زمان براش مفهومی نداشت
از عقربه های ساعت معلوم بود که براشون سخت بود که بیشتر انتظار بکشن
چند دقیقه ای از اذان  صبح گذشته بود
پرستار اتاق رو ترک کرد به طرف سالن انتظار رفت
پرستار وقتی از اتاق اومد بیرون اصلا به روی خودش نیاورد که چه اتفاقی مهم برا اون مرد افتاد  که کل شب رو تا الان بیدار موند و مدام این طرف و اون طرف میرفت و کلی استرس داشت
مرد وقتی پرستار رو که دید با سرعت رفت طرفش ...خانوم پرستار ..
چی شده ... بچه و مادرش سالمن ؟! ,تورو خدا بهم بگین چی شده ...
پرستار خیلی با خونسردی و با کمال خونسردی و بدون هیجان گفت : پس مشتولوق ما چی میشه
مرد:بچه سالمه ...؟!!مادر بچه چی؟!!
پرستار:ای بابا میگم مشتولوق
مرد :میگم سالمن یا نه ؟!! دیگه داری میری رو اعصابم ..بیا هرچی میخوای بردار ...
با یه لحنی گفت:آره پدر خوب ... پدر فداکار ... هو بچه و هم مادر بچه ...
با این خبر دنیا رو بهش دادن ..., بلند فریاد زد :... خدایا شکرت ...
دکتر کشیک: چیه ...؟! چه خبرته ...؟!!بیمارستانه مثل اینکه ...
مرد که الان دیگه پدر شده بود : آقای دکتر واقعا بچه و مادرش سالمن ؟!!
آره ..مگه پرستار نگفت به شما ؟!
گفت ولی!! ..؟,آخه ..!!
ببین پدر خوب , هم بچه سالمه و هم مادرش ..یه خورده بخند ...اینجوری نری پیششون ؟!!
مثلا میخوای بهش روحیه بدی!! یکی باید به تو روحیه بده!!
همین که دکتر ازش دور شد , با صدای بلند گفت میشه برم پیشش؟!
پرستار : آقا چه خبرته ؟!! مگه سر آوردی ...؟!! اینجا از قیافش معلومه که بیمارستانه
ببخشید دست خودم نبود !!
میتونم برم ببینمش ؟!!
چند دقیقه دیگه اگه صبر کنی میارنش بخش ,اونوقت ...
فقط چند دقیقه برم ببینمش ..
باشه فقط چند دقیقه ...بیشتر بشه ؛هرچی شد به مسئولیت خودت
باشه ..
از اینجا تا اتاقی که همسرش بود ,فقط چند متر فاصله بود.تا وقتی که برسه به اتاقی که همسرش بستری بود , دل تو دلش نبود , مدام با خودش فکرای جور و با جور میکرد . حتی تا اونجا که فکر میکرد که دکتر و پرستار بهش دروغ گفتن و از این جور توهمات ...
خلاصه این مسیر چند متری ,که انگار کیلومترها فاصله بود  رو طی کرد و رسید پشت در ...
دل تو دلش نبود ...انگار نمیخواست درو باز کنه ..., یه نیرویی وادارش کرد که درو باز کنه . از این درهایی بود که به هر دو طرف باز میشد در رو که هل داد به طرف جلو رفت و برگشت ,این حرکت در  دو سه بار تکرار شد ,تا اینکه پرستار صداش میزنه : نمیخوای بری تو؟!!
تازه به خودش اومده بود ...
یهو رفت و بعد چند دقیقه صدای خنده هاشون کل اتاق رو گرفته بود و خیلی خوشحال بود ...
نمیدونست چی بگه ...!! فقط میخندید و انگار تا حالا هیچ وقت حرفی از دهنش بیرون نیومده بود ...
لام تا کام حرفی نمیزد و فقط و فقط مادر و بچه رو نگاه میکرد ...
یه دفعه مثل بچه ای که تازه زبون باز کرده باشه به حرف اومد گقت
اسم بچه چیه ؟!!!
یه دفعه مثل اینکه بمبی بترکه ...!! زدن زیر خنده , طوری که صدای خنده شون تا اتاق استراحت دکتر کشیک هم میرفت
بعد چند دقیقه دکتر و پرستار هردوشون سراسیمه خودشونو به اونا میرسونن
اونم چیزی جز خنده ,جوابی براش نداشت و مدام میخندید ...
دکتر هم که خنده هاشو دید عصبی تر شد و از اتاق بیرونش کرد ...
تو همون حال از دکتر  معذرت خواهی کرد , از پرستار  آدرس نمازخونه رو پرسید ...
رفت دو رکعت نماز شکر خوند و تو راه برگشت
پرستار اینبار خودجوش میاد طرفش  و بهش میگه: خانومتون رو بردن بخش, احتمالا امروز مرخص میشن ؟,باید کار ترخیصشو انجام بدین .
کجا باید برم ؟!!
صندوق ...,ته راهرو سمت چپ ...دو تا در  مونده به آخر ...
راهرو  رو طی کرد .سمت چپ رو نگاه کرد اتاقی بزرگی بود که انگار فقط یه نفر توش کار میکرد ,تک و تنها ...
رفت تو .. , سلام .... , ببخشید میشه این برگه رو برام امضا کنین ...
به روی چشم ...,زائو داشتین ...؟!!
بله ...
پسر یا دختر !!!؟
چه فرقی میکنه ...؟!! هرجفتشون عزیزن ...
چرا که فرقی نمیکنه ...؟!!
نه اصلا فرقی نمیکنه ...همین که سالمن نعمتیه برا پدر و مادرش ...
با این که آدم حرافی نبود و حدودا چند دقیقه یه نفس برا صندوقدار حرف زد
صندوق دار بدون توجه , بفرما ... پایین این برگه رو امضا و تاریخ بزن ...
امضاشو زد و برگه رو تحویل داد
پس تاریخش چی ؟!!!
ببخشید چندمه امروز ؟!!
امروز ...!!؟ امروز 17 دهم !!! ... این تاریخ رو حتما همیشه یادت میمونه ...!!?
تو همون حین که داشت امضا و تاریخ رو میزد , گفت : آره مگه میشه فراموش کرد !?
صندوق دار: فراموش میشه... ایشاالله همیشه سرزنده باشی و خوشبختش کنی ...
تا قبل اینکه به اتاق بخش برسه تو فکر حرفای صندوقدار بود ...
همین که رفت تو اتاق و بچه شو که دید همه چی رو فراموش کرد !! یه پسر چاق و چله و سیاه سبزه و از همه مهتر ,سالم .... دیگه چی از این بهتر ...
رو کرد به مادر بچه ...تو چطوری ؟!! خوبی ...!!؟
سری تکون داد
گفت : خب الهی شکرت ...
طوری گفت که  دل مادر گرم شد ...
مادر زیر لب انگار با خداش نجوا میکرد ...,خدایا شکرت که بچم سالمه ...چون خیلی ترسیده بود
شوخی که نیست...نه ماه متتظر بود ...,نه ماه منتظر تر از هر کس دیگه ای منتظر یه زندگی ...
رو کرد طرف پنجره اتاق که با حیاط باز میشد, بالا پنجره لانه پرستو بود ...,محو تماشای پرستو و خورشید بود که پا به پاش نه ماهه انتظار کشید شد ...
بعد یه نگاه  پر از مهر و عاطفه به طفلش کرد ...,از زمان و مکان خارج شده بود ...
یه دفعه صدای شوهرش رو شنید : کجایی تو ...چته ...؟!! چند بار صدات زدم  ...چته ...؟!!
دو باره سری تکون داد و پدر فهمید که چیزی نیست
پدر: زود باش باید بریم ... کلی کار داریم ...
تو راه خونه  حرفی جز حرف عضو جدید خانواده نبود
اسمشو چی بذاریم ...
حالا وقت هس ...!! تو همین حین , یه دفعه یاد داداش افتاد که هنوز به سال نکشیده بود ...
گفت: اسم داداش خوبه !!!؟
یه دفعه هردوشون سکوت کردن هردوشون بغض عجیبی داشتن , هر دوتا روشو نو به طرف پنجره ماشین کردن و به بهانه دیدن منظره بیرون , یواشکی گریه میکردن ....
بعد از چند دقیقه که سکوت محض حکم فرما شده بود
یه دفعه بچه شروع کرد به گریه کردن ...
این سکوته شکسته شد و مادر هم از این فرصت استفاده کرد و با صدای لرزون  و از نه دل گفت: مگه اسم دیگه ای سراغ داری ...
فرداش باید میرفت ثبت احوال
تو اداره ثبت احوال همش به این فکر بچه اش بود
برگه بیمارستان رو به متصدی تحویل داد و رفت نشست تا نوبتش بشه
رفت نشست و همینطور تو خیالات و رویاهاش غرق بود ...
همینطور تو خودش بود
متصدی ثبت احوال که انگار تنها کارمند اون اداره بود
یه مرد میانسال 50 یا 55 ساله , با عینک ته استکانی  که از بالای عینک همه رو زیر نظر داشت . با اون پیراهن سفید که جای جوهر خودکار روش خودنمایی میکرد ...
هم رئیس و هم آبدارچی و هم متصدی اداره که بیشتر شبیه یه دخمه بود تا اداره ...,که سقفش حالا حالا ها بود که ریزش کنه .... .
یه دفعه صدا میزنه ...:
پدر قربانعلی طالبی .... پدر قربانعلی طالبی دارابی ...
یه دفعه انگار که از خواب  پا بشه , از جاش مثل قرقی بلند شد ...
با صدای خیلی بلند تر میگه " بله ... بله ...
متصدی ثبت احوال از بالای عینک بهش نگاه میندازه و میگه: کجای پسر ...؟!, بفرما اینم شناسنامه نورسیده, شیرینی ما ....
شناسنامه رو باز کرد
قربانعلی طالبی ...
تولد ,17/3/1373
......




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
morteza یکشنبه 18 خرداد 1393 10:58 ب.ظ
لایـــــــــــــــــــــــــــک داری همسایه ی عزیز.
پسر اردیبهشتی پاسخ داد:
فدا بشه
کــ:)ـــرمــوخـــانــ!!ـــ یکشنبه 18 خرداد 1393 01:52 ب.ظ
بدک نبود!!!!!!!!!
تولدشم مبارک
پسر اردیبهشتی پاسخ داد:
بدک نبود ؟؟!!!!!
مبارکه ...
deyana شنبه 17 خرداد 1393 05:03 ب.ظ
عــــــالـــی بود
پسر اردیبهشتی پاسخ داد:
عالی بود ؟!!
خا ...
lovelylife شنبه 17 خرداد 1393 12:45 ب.ظ
جالب بود،تولدش مبارک
پسر اردیبهشتی پاسخ داد:
مبارکه ...
جالب نبود ...!!!
|Darab Boy| شنبه 17 خرداد 1393 12:27 ب.ظ
{شخصیت های اصلی این داستان واقعی و مسیر کلی داستان هم بر اساس واقعیت نوشته شد
اما جزئیاتی در داستان وجود داره که کاملا از براساس خیالات نوشته شد }؟؟!
اینو باید مینوشتی
{شخصیت های اصلی این داستان واقعی و مسیر کلی داستان هم بر اساس توهمات نویسنده نوشته شده اما جزئیاتی در داستان وجود داره که کاملا از براساس واقعیت نوشته شد}
من خونه ب دنیا اومدم!
ذهنت خیلی متوهمه
میدونی ک خوراکم توی ذوق زدنه دیگ؟!
پسر اردیبهشتی پاسخ داد:
نظر ندایی ندایی ...
اسا ....
وقتی میگم از داستان و داستان نویسی چیزی سرت نمیشه
میگی نه ....
مثلا کمیته هنری کانون رو بهت دادن
خدا رحم کنه ....
جان مایه داستان پایان انتظار خورشید بود ...
سبم داستان نویسی من مثل "جلال و هدایت", از جرئیات به کل پی بردن هس
دیگه حرفی هس !!!؟
حیف که روز تولدته, وگرنه ....
به قول خودت :به ته ربطی ندانه ....
اینو گفتی که پول داستان رو ندی ...!!!!؟
∵★∵ ℋắÐis ∵★∵ شنبه 17 خرداد 1393 11:57 ق.ظ
عــــــالی بود...

براش ارزوی بهترینا رو دارم...

×××××××××××××××××××××××××××

هر روز برایت رویایی باشد در دست
نه دوردست
عشقی باشد در دل
نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی
نه روز مره گی
تولدش مبارک...
پسر اردیبهشتی پاسخ داد:
مگه میشه عالی نباشه ...
بهونه شنبه 17 خرداد 1393 10:40 ق.ظ


روزتولدتوستاره هادمیدند

پرستوهای عاشق به خونشون رسیدند

روزتولدتوبخت من ازراه رسید

نیمه جونی،جون گرفت تشنه به دریارسید

تكرارحرفهای منی مثل سرودزندگی

عشقت شده برای من بودونبودزندگی
تولد دوست عزیزتون رو تبریک میگم.
موفق وموید باشید.

خانم تتل شنبه 17 خرداد 1393 07:20 ق.ظ
ممنون که میایییییییییییین...
تولد دوستتونم مبارک...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.

دریافت کد