تبلیغات
نیلگون-4 - مطالب مرداد 1394
 
   

آن عابری که زیر باران میخندید، من بودم ...تلخ مثل پوز خندهای من ...

دیالوگ ماندگار (رستگاری در عصر هیجده مرداد)
دوشنبه 19 مرداد 1394 ساعت 11:38 ق.ظ | | نوشته ‌شده به دست پسر اردیبهشتی | ( نظرات )

پیر مرد : پسر میدونی اینا کیا هستن ...؟
جوان: آره ، شهید شدن و دارن میارنشون
پیر مرد : فقط شهید ....؟
جوان: اره دیگه ....نکنه خبری شده که ما بیخریم ؟!!!
پیر مرد : آره سالهاست که همه ما بیخبریم !!!!

جوان: پدر جان بی ادبی نباشه، ولی شاید شماها که از علم روز دنیا و فضای مجازی به دور هستین،شاید  خبری از اطرافتون نداشته باشین .....!!

ولی ماها از همه چی خبر داریم ....
حتی خبر داریم که .....!!!
پیر مرد حتی از چی خبر دارین ؟!!
جوان : هیچی ولش اینجا جای بحث نیست ....
 این جنازه ها چطور یه دفعه....
تو این موقعیت ....
هیچی ولش !!!

پیر مرد : پسر جان،  خودت با زبون خودت داری میگی که از هیچی خبر نداری ...
به خاطر اینکه سرت تو علم و فضای مجازی جهوده

 پیر مرد : پسر جان میدونی این همه مردم چرا اومدن اینجا !!؟
جوان : خب معلومه !!!
میخوان تشیع جنازه کنن دیگه 
اینم شد سوال ...!!؟؟
پیر مرد: دیدی گفتم از همه چی بیخبری 
پسر جان ، من با این سن و کسالت و حتی تو با این همه مشغله دنیای مجازی 

اومدیم به این شهدا بگیم : خدا به همراتون ، ولی ما  هستیم  و نمیذاریم هر بی سروپایی جا پای شما بذاره
پسر جوان،میدونم دلت پاکه یعنی همه جوونامون دلاشون پاکه ....
فقط کسی بهشون چیزی نگفته تاحالا که بدونن چه خبره .....
با اومدن ماها حداقل اینایی که پول بیت المال رو تو این چند سال به تاراج بردن 
یه اندازه یه جو خجالت بکشن 
 بهشون بگیم چطور دلتون اومد پول بیت المال این ملت رو بالا بکشین

پسر اردیبهشتی - 94/5/19

بیچاره آن پدر شهیدی که

هربار دلش برای پسرش تپید گفتند مردکه گریه نمی کنه . . . .!


عصر 18 مرداد #
سه راه اسلام آباد #
جلو ایستگاه صلواتی#
منو یه خورده حس غریبه و قریب ، یهویی #












ادامه مطلب

دریافت کد